|
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره ... به كسی توجه نمی كنه ... از كسی خجالت نمی كشه... می باره و می باره ... اینقدر می باره تا آبی شه ... آفتابی شه ...!!! كاش... كاش میشد مثل آسمون بود... كاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی... بعدشم انگار كه نه انگار بارشی در كار بوده.
نوشته شده توسط سرور در پنجشنبه 8 فروردین 1387 و ساعت 09:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
در میان انبوهی از اوهام تو را فرشته ای سپید دیدم كه برایم زیباترین بودی ولی تا به خود آمدم تو را دیوی پلید كه بر زندگی ام سایه افكندی شناختم و برای رهایی از تو مرگ را پنداشتم
نوشته شده توسط سرور در پنجشنبه 8 فروردین 1387 و ساعت 09:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
انتظار باز هم امروز از كوچه عمر گذر كرد و من در انتظار فردایم فردا هم خواهم آمد و من همیشه در انتظارم این روزها میگذرند روزها پیاپی و بی تامل حصار زمان را میشكنند می آیند و میروند و این عمر من است كه بی ثمر میگذرد و من بی تفاوت به این گذر زمان و بی آنكه توشه ای از خوبی ها بردارم سرشار از گناه در انتظار...
نوشته شده توسط سرور در پنجشنبه 8 فروردین 1387 و ساعت 09:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
رها بودم و در آسمان یك بعدی زندگی در اوج در پرواز دنیا را رسم می كردم در برگهای دفتر نقاشی كوچكم آه! دیروز چه شاد بودم ولی امروز من كبوتری شكسته بالم و آسمان زیستن سه بعدی و خاكستری امروز چه تلخ و محزونم از مرگ دنیای كوچك كودكی ام
نوشته شده توسط سرور در پنجشنبه 8 فروردین 1387 و ساعت 09:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
یكی بود – یكی نبود اونكه بود تو بودی و اونكه تو قلب تو نبود من بودم یكی داشت – یكی نداشت اونكه داشت تو بودی و اونكه جز تو هیچ كس و نداشت من بودم یكی خواست – یكی نخواست اونكه خواست تو بودی و اونكه نخواست از تو جدا بشه من بودم یكی گفت – یكی نگفت اونكه گفت تو بودی و اونكه دوست دارم و جز تو به هیچ كس نگفت من بودم یكی رفت – یكی نرفت اونكه رفت تو بودی و اونكه ...
نوشته شده توسط سرور در چهارشنبه 19 دی 1386 و ساعت 08:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
عشق یعنی : عشق یعنی قطره ای از رازها از پرستوها و از پروازها عشق یعنی سایبان آرزو مثل بغض بی بهانه در گلو عشق یعنی تا ابد زیبا شدن قطره ای را كم كمك دریا شدن عشق یعنی آیت احساس ها شبنمی بر لاله ها، بر یاس ها عشق یعنی هم اسارت در وفا در كلاس خستگی درس صفا عشق یعنی نمره های خوب و بد حل چندین مسصئله در جزر و مد عشق یعنی یك سبد یاس سپید در غروب آرزو شعر امید
نوشته شده توسط سرور در چهارشنبه 19 دی 1386 و ساعت 08:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
ای عشق مدد كن كه به سامان برسیم چون مزرعه تشنه به باران برسیم یا من برسم به یار یا یار به من یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم
نوشته شده توسط سرور در چهارشنبه 19 دی 1386 و ساعت 08:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
گفتمش دل می خری ؟ پرسید: چند ؟ گفتمش دل مال تو ، تنها بخند. خنده كرد و دل ز دستانم ربود. تا به خود باز آمدم او رفته بود. دل ز دستش روی خاك افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود.
نوشته شده توسط سرور در چهارشنبه 19 دی 1386 و ساعت 08:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
زندگی عشق است عشق افسانه نیست. آن كه عشق را آفرید دیوانه نیست عشق آن نیست كه كنارش باشی عشق آن است كه به یادش باشی
نوشته شده توسط سرور در چهارشنبه 19 دی 1386 و ساعت 08:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
دوستی اتفاق است ،جدایی رسم طبیعت ، طبیعت زیباست ، نه به زیبایی حقیقت، حقیقت تلخ است ، نه به تلخی جدایی ، جدایی سخت است، نه به سختی تنهایی من...
نوشته شده توسط سرور در چهارشنبه 19 دی 1386 و ساعت 08:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
اگر دنیای ما دنیای سنگ است ، بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است اگر دنیای ما دنیای درد است ، بدان عاشق شدن از بهر رنج است اگر عاشق شدن پس یك گناه است ، دل عاشق شكستن ، صد گناه است.
نوشته شده توسط سرور در چهارشنبه 19 دی 1386 و ساعت 08:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسید سوار آسمان مكثی كرد رهگذر شاخه نوری كه به لب داشت به تاریكی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: نرسیده به درخت كوچه باغی است كه از خواب خدا سبز تر است و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است می روی تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر بدر می آرد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی خش خشی می شنوی كودكی می بینی رفته از كاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی "خانه دوست كجاست؟"
نوشته شده توسط سرور در دوشنبه 30 مهر 1386 و ساعت 10:10 ق.ظ
ویرایش شده در چهارشنبه 16 آبان 1386 و ساعت 09:11 ق.ظ
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
بوی پاییز می آید بوی غربت بوی جدایی برگ از درخت دلم برای درخت میسوزد آن زمان كه مرگ برگ را می بیند مرگ یگانه همدم تنهایی خویش چه زود گذشت فصل شور و عشق و حرارت فصل تابستان و چه زود رسید فصل جدایی و تنهایی و حسرت فصل پاییز چه د لسنگ آن عابری كه پا بر روی برگ می گذارد و آه درخت را نمی شنود من می دانم كه چه قدر تنهایی درخت بزرگ است.
نوشته شده توسط سرور در دوشنبه 30 مهر 1386 و ساعت 10:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
دل من میسوزد كه قناری ها را پر بستند كه پر پاك پرستو ها را بشكستند كبوتر ها را... آه... كبوتر ها را دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند مهر در صبحدمان داس بدست خرمن خواب مرا می چیند آه باران...باران شیشه پنجره را باران شست اما چه كسی از دل من نقش تورا خواهد شست...
نوشته شده توسط سرور در دوشنبه 30 مهر 1386 و ساعت 10:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
در لا به لای خاطرات گم شده ام به دنبال چیزی می گردم آن قدر آن ها را مرور كرده ام كه رنگ تمامشان از رو رفته است و تمام شعر هایم معنی عشق را از یاد برده است آخرین صفحه را می گشایم با این امید كه بیابم گم شده خود را آری همان است سیب سرخ كه رنگ تمام خاطراتم را از بوی بهشت عطر آگین كرده است آری او همان است سیب سرخ...
نوشته شده توسط سرور در دوشنبه 30 مهر 1386 و ساعت 10:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
كویر تشنه باران است تشنه خوبی است به من محبت كن كه ابر رحمت اگر در كویری می بارید به جای خار بیابان بنفشه می رویید و بوی پونه وحشی به دشت بر می خواست چرا هراس ؟ چرا اشك ؟ بیا كه من بی تو درخت خشك كویرم كه برگ و بارم نیست امید بارش باران نو بهارم نیست.
نوشته شده توسط سرور در شنبه 7 مهر 1386 و ساعت 09:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
من جلوه هستی را در نیمه چشمانت دیدم وتورا در خلوت شبهایم فریاد زدم صبورانه سوختم و ساختم با منی با من بمان تا سرود عشقم را با عشق بسازم
نوشته شده توسط سرور در شنبه 7 مهر 1386 و ساعت 09:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
دلشان می خواهد باشیم سحری شاخه ای از گل یاس بوته ای از گل مریم بقلی از گل سرخ همه را دسته كنند برگیرند و بسازند سبدی از پر طاووس سپید
نوشته شده توسط سرور در شنبه 7 مهر 1386 و ساعت 09:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
با نگاهی پر از احساس به او خندیدم رنگی از عاطفه در هاله چشمش دیدم خواستم در تب یک عشق بسوزم اما آخر از تجربه عاقبتش ترسیدم
نوشته شده توسط سرور در جمعه 6 مهر 1386 و ساعت 09:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
شب ها رو خیلی دوست دارم مشکیه رنگ آسمون چون که کسی نمی گیره خودش رو واسه این و اون می خوام بازم غزل بگم واسه تو و چشم سیات می خوام دوباره حس کنم تو رو تو عمق خاطرات
نوشته شده توسط سرور در جمعه 6 مهر 1386 و ساعت 09:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
کاش کاش می شد لحظه ها را قاب کرد روزهای تیره را در خواب کرد کاش دنیا تا همیشه مهربان و ساده بود یا به آدمهای خود رسم عاشقی را داده بود کاش می شد با محبت قفل دل را باز کرد در کنار اشک و لبخند زندگی آغاز کرد
نوشته شده توسط سرور در جمعه 6 مهر 1386 و ساعت 09:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
داستانی از محبت من به یارم بسیار ... وفا داشتم اما او بود که بی وفا شد اوست که مرا نمی خواهد. این داستانی است از محبتی از دست رفته از شادی پایان یافته از غم و افسردگی مالامال داستانی از امیدی که به نا امیدی پیوست از آرزوهایی که مرد...
نوشته شده توسط سرور در جمعه 6 مهر 1386 و ساعت 09:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
رودها در جاری شدن و علف ها در سبز شدن معنی پیدا میکند کوه ها با قله ها ودریا ها با موج ها زندگی پیدا می کنند و انسان ها ، همه انسان ها با عشق فقط با عشق پس بار خدایا برمن رحم کن! بر من که می دانی ناتوانم رحم کن ! باشد که خانه ای نداشته باشم ! باشد که لباس فاخری نداشته باشم ! باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم ! اما نباشد هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد. آمین!
نوشته شده توسط سرور در شنبه 3 شهریور 1386 و ساعت 09:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
حرف دلشان بود که گفتند در نور عشق و مهتاب نوشتند و خواندند این همه باهم نشستن ها ترانه هایی شد که حالا در مشت توست دوستشان داریم که ساده و زیبا متولد شدند.
نوشته شده توسط سرور در شنبه 3 شهریور 1386 و ساعت 09:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
تو آمدی ز دور ها و دور ها ز سرزمین عطر ها و نور ها نشانده ای مرا کنون به ذورقی به عاج ها به ابر ها بلور ها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعر ها و شور ها
نوشته شده توسط سرور در شنبه 3 شهریور 1386 و ساعت 09:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
لیوان ها را مهمان کردم به یک سنگ چه پر ،چه خالی ،چه نیمه همه را شکستم اما میان آن ها دلی بود از جنس بلور او نیز قربانی سنگ لجاجت در برابر چشمانم آخرین آه را کشید و شکست
نوشته شده توسط سرور در شنبه 3 شهریور 1386 و ساعت 09:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از این بی خبری رنج ببر هیچ مگو دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم نعره مزن، جامه مدر هیچ مگو گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم گفت آن چیز دگر نیست، دگر هیچ مگو ای نشسته تو در این خانه ی پر نقش و خیال خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
نوشته شده توسط سرور در شنبه 3 شهریور 1386 و ساعت 09:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
مرگ نرگس وقتی نرگس مرد گل های باغ همه ماتم گرفتند و از جویبار خواهش کردند تا چند قطره ای آب به آن ها دهد. جویبار آهی کشید و گفت: به اندازه ای نرگس را دوست داشتم که اگر تمام آب های من به اشک مبدل شود وآن ها را بر مرگ نرگس بپاشم باز هم کم است. گل ها گفتند: راست می گویی چگونه ممکن بود با آن همه زیبایی نرگس را دوست نداشت؟ جویبار پرسید: مگر نرگس زیبا بود؟ گل ها گفتند تویی که نرگس همیشه خم می شد و صورت زیبای خود را در آب های زلال تو تماشا می کرد پس باید بهتر از هر کسی بدانی که نرگس چه قدر زیبا بود؟ جویبار گفت: من نرگس را برای این دوست داشتم که وقتی خم می شد و به من نگاه می کرد من می توانستم زیبایی خود را در چشمان او ببینم!
نوشته شده توسط سرور در شنبه 3 شهریور 1386 و ساعت 09:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
من روز خویش را با آفتاب روی تو کز مشرق خیال دمیده آغاز می کنم من با تو می خوانم و می نویسم من با تو راه می روم و حرف می زنم وز شوق این محال که دستم در دست توست من بجای راه رفتن پرواز می کنم آن لحظه ها که مات در انزوای خویش یا در میان جمع خاموش می نشینم موسیقی نگاه تو را گوش می کنم گاهی میان مردم در ازدحام شهر غیر از تو هرچه هست فراموش می کنم.
نوشته شده توسط سرور در شنبه 3 شهریور 1386 و ساعت 09:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|

|
|
|
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -
|
|